منوچهر خان حكيم
234
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
همايون افتاده به درگاه گيتىپناه رويم . شهزادهء سادهلوح [ فريب ] چاپلوسى آن حرامزاده خورده ، در مجلس او قرار گرفت و بزم عشرت آراستند . چون شب به سر دست درآمد ، شدّاد كافر اشاره كرد تا هرچه از مأكولات در مجلس آوردند ، همه را به داروى بيهوشى آلوده كردند . شهزاده جام چند خورده اثر بيهوشى در خود ديد ، روى به جانب نسيم كرد و گفت : اى سرهنگ ! ديدى كه ما فريب اين حرامزاده را خورديم ، او داروى بيهوشى در كار ما كرده است ؛ چه بلايى بر سر ما خواهد آورد ؟ القصّه ، كه شهزاده با نسيم در مكالمه بودند كه هردو بيهوش شده ، افتادند . شداد در دم نهيب داد تا دست و گردن ايشان را محكم ببستند و در آن دل شب از فراز كوه به زير آمدند و در كشتى نشسته ، بر روى دريا متوجّه زنگبار شدند . امّا چون صبح شد ، اسكندر از رفتن شدّاد به جانب حبشه و بردن نسيم و فريدون را خبردار شد به غايت آزرده گرديد . [ گرفتار شدن شداد به دست ديلم شاه ] اما راوى گويد كه در آنوقت كه شدّاد به جانب ختا مىرفت ، مردم زنگبار از سلطنت او آزرده بودند ؛ چرا كه بسيار ظالم بود . شهزادهء ديگرى در آن ملك بود كه نامش ديلم شاه بود ، اهل زنگبار در نزد او رفتند و گفتند : اى شهريار ! از دست ظلم شدّاد به جان آمده و هيچ با پادشاهى تو راضى نيستيم و تو پادشاهزادهء با استعدادى و جمهور ملك حبشه به پادشاهى تو راضىاند ، پس دست بده تا با تو بيعت كنيم . شهزاده ديلم ديد كه اهل حبشه به پادشاهى او راضىاند ، قرار به پادشاهى داده بر تخت پادشاه حبشه جلوس كرد . شبى در عالم خواب ، جمال با كمال حضرت عيسى ( ع ) را خواب ديد و در دست او مسلمان « 1 » شد . چون روز شد ، جمع بزرگان و اركان دولت خود را طلبيد گفت : اى ياران ! شما به پادشاهى من راضى هستيد يا نه ؟ همه گفتند : اى شهريار ! تو پادشاهزادهء مايى و ما
--> ( 1 ) . مسلمان : موحّد .